
می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه ، این گریه اگر بگذارد می نویسم همه ی با تو بودن ها را تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری تا مرا باز به دیدار خود من ببری می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد ...
ادامه مطلب
هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم... که چه میکنی؟ پنجره ی اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم تنهاییت برای من... غصه هایت برای من... همه ی بغض ها و اشکهایت برای من... بخند برایم بخند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ... صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده......
ادامه مطلب
تو چه میدانی ... از شب هایی که دنیا دور سرم می چرخید... اما من با تمام قدرت ، به دور تو می چرخیدم؟! تو چه می دانی ... از روزهایی که بغض های دنیا برای من می ترکیدند... ومن ، بی توجه ،با همه وجود ،برای تو می خندیدم...؟! تو چه می دانی......
ادامه مطلب