
پشت تنهایی من که رسیدی ، گوشهایت را بگیر ! اینجا سکوت ، گوش تو را کر میکند اما ! چشمهایت را باز کن تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی هجوم سایه های خیال، سرابهای بی وقفه ی عشق، تک بوسه های سرد و فریادهای عقیم جوانی منظره ای به تو میدهد که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی …! ...
ادامه مطلب
وقتی که به دنیا اومدم رو دستم نوشته شده بود تنها برای ... وقتی که بزرگ شدم همیشه دنبال ادامۀ جمله بودم از هر کسی پرسیدم میگفتن یه نیمۀ گمشدست باید به دنبال تو باشم من هم به این امید که جملۀ من به تنها برای تو خطم میشه رفتم به دنبال نیمۀ گمشدم آره ! پیدا کردم و رو دستم نوشتم تو ولی این تو بعد یه مدت کوتاه پاک شد بعد فهمیدم او تو نبود که جمله رو تموم میکرد بلکه؛ تنها برای همیشه ...
ادامه مطلب
هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم... که چه میکنی؟ پنجره ی اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم تنهاییت برای من... غصه هایت برای من... همه ی بغض ها و اشکهایت برای من... بخند برایم بخند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ... صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده......
ادامه مطلب